آخ جووووووووووووووون خونه
فردا برمیگردیم تهران
میخواید داستان چوپان دروغگو رو از زبون خودش بشنوید ؟
بیچاره غمگینه !!!
راهبه ای در یک
صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف
شده بود.
شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند
مردی آنها را تعقیب میکند. دوستش پرسید چی فکر میکنی ؟
گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.
دوستش گفت حالا
چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که
نمیتواند تعقیب کند.
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک
بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و
ماجرا را تعریف کرد.
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم
بالا دوستش پرسید او چی کار کرد ؟
گفت او هم شلوار خود را کشید پایین. پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این شد کهمن با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا...
سلام شبنم خانومی.
چرا ناراحت بودی؟
-
من فعلا وبلاگمو تعطیل کردم و مطلب نمیزارم.
خودمم زیاد نمیام نت.
هر وقت بیام سعی میکنم بهت سر بزنم.
هوراااااااااااااااااااا
شبنم جون داره برمیگرده
سلام شبنم جووووووون
داری برمی گردی بی زحمت سوغاتی مارو هم بذار همین گوشه برداریم.
راستی اپ کردم.یه سری بزن.
حتما ...
وقتی کسی دیر به دیر یادم میکنه نگرانش نمیشم.. چون شاد بوده از یادش رفتم..
شاد باشی، همیشه بیادتم..
آقا کاوه میدونی که نبودم
از امروز هر روز به همه سر میزنم
هورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااا
شبــــــــــــــــــــــــــنم بر میگرده
هه هه هه
کلی حرف دارم
کچل حالا دیگه به جا نمیاری؟
کچل خودتی